خرید بک لینک
در یک ماه گذشته هر چندتا فیلمی که تنها دیدم و سکانسی متأثرم کرد مثل بچهها گریه کردم. دفعه آخر همین یک ساعت پیش بود. فیلم CODA را میدیدم و یک لحظهای حسی دریافت کردم که گریه کردم. در تنهایی خیلی راحتتر بروز میکند. هفته پیش که فرهاد خانهمان بود جایی تو فیلم «افسانه نارایاما» واقعا میخواستم از روی مبل بیایم پایین سرم را روی قالی بگذارم و توی سجده گریه کنم. دقیقا همان لحظهای که مادر پارچه را از روی صورت پسرش که دراز کشیده میزند کنار و آن قطره اشک را میبیند دقیقا میخواستم همانجا ویدئو را پاوز کنم و گریه کنم. ای کاش با کتابها هم میتوانستم مثل فیلمها گریه کنم. کارشان را بلدند نامردها. اما یک ساعت پیش در آن لمعات، یکهو یاد حرف دیشب یوسف افتادم که از فرد دیگری نقل کرد و وقتی نقل را سرچ کردم دیدم که جمله از محمود بهرامی بازیگر است. این بود «ما به دنیا اومدیم که استادیوم بدون تماشاگر نباشه» بعدش یاد حال خود یوسف افتادم. خوب نبود. بعد یاد خودم افتادم. یک هفته ای هست به شب که میرسم قبل از خواب به خودم میگویم امروز «خوب» بودم. اما امشب بدم. اگر فردا هم بد باشم. پسفردا هم بد باشم. احتمالا پنج روز خودم را پیدا کردهام. فرق ما با زنان این است که ما عوارض جسمی نداریم در آن چند روز. یک جایی خواندم که اگر میخواهید روحیات زنان را بفهمید زندگی عارفان را مطالعه کنید. من اما نه زنم نه مردم. مثل پسربچهها شوخی و مسخره بازی در میآورم. مثل دختر بچهها پای هر فیلمی که حسم را برانگیزد در تنهایی گریه خواهم کرد. گاهی چنان تلخ میشوم که حتی پسرها هم پرهیز میکنند که نزدیک شوند. من هیچگاه پرخاشگر نبودم و نیستم. اما بسیار گاهی تلخم. فکر میکنم آدم خوبی هستم. خوب نه به مع

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 11:29

شکل غریبی از یک ظهر جمعه را گذراندم. باران باریده بود و صدای پرندهها از روی شاخههای کاج را میشنیدم. تصمیم گرفته بودم راه بروم. من برای راه رفتن هم تصمیم میگیرم. تنهای تنها بودم. و تنهای تنها کلمه تازهای نیست و تأکید نابه جاییست و همچنین اضافه. پس بهتر که بگویم تنها بودم. چهارشنبه گذشتهاش آخرین امتحان عمرم را گذرانده بودم: فرآیندهای تصادفی. پارامتر زمان را به متغیرهای تصادفی اضافه کردن و اینکه زمان که بگذرد هر لحظه یک متغیر تصادفی است. اینکه آینده یک تصادف خواهد بود. اینکه پیشبینی امری ناممکن است. روی نیمکت نشسته بودم و همان جور که به کلاغ روی کاج نگاه میانداختم گفتم ده سال روی نیمکتی در دانشگاهی نشستهام و میشد کنون در مختصات زمانی و مکانی دیگر باشم. بعد به دنده عقب گرفتن فکر کردم. آنقدر دنده عقب در گذشتهام بگیرم تا آن نقطهای که اشتباه پیچیدهام را از سمت دیگری بپیچم. و دوباره شروع. ذهنم روی یک سری پرسشها پاسخهای از پیش آمادهای دارد که به آنها میچسبد. یعنی در این سیری که دنبال نقطه شروعش بودم که چگونه مرا به روی این نیمکت کشانده است بودم که یکهو ذهنم پاسخش را بیرون داد. جای دیگری هم بودی باز میگفتی کاش جای دیگری بودم. ما در هیچ مختصات زمانی و مکانی راضی نیستیم. فکر میکنیم آندیگری بهتر است. گفتم زر نزن و بخار دهانم را جلوی چشمانم که دیدم تعجب کردم. چرا سردم نیست؟ دقیقا وسط نیمکت نشستهام و دو دستم را باز کردهام. جای دو نفر دیگر هم میشد روی آن نیمکت. آن کلاغ روی کاج که پرواز میکند جور دیگری زندگی را تجربه میکند و من که با واقعیت خودم رو به رو شدهام چیز دیگری را. فرکانسهای دریاقتی من و این کلاغ  متفاوت است. حتی طیف رنگی که میبینیم. ما

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 11:29

-تو اگه بخوای بگی نه، سکوت میکنی؟ از دیشب که از هم جدا شدیم، از همان لحظه که رفتنت به قطار را دیدم، ذهنم قفل کرد. شروع سوالات زیاد که در این لحظه در این مکان باید چه کنی؟ یا چه باید میکردی؟ و به قلبم اگر گوش میدادم چند جمله از ناتوانی را فریاد میزد: « نشد حرف بزنیم. چقدر زود رسیدیم؟» چند پیام دلداریدهنده برای تسکینهای موقت و چند سیگنال فریبدهنده از خودم به خودم که نه اینگونه نیست. و واقعیت اینگونه بود. در مواجهه دو انسان، رفتار درست چیست؟ اگر درست معنی بدهد. من بیسیاستم و به عاقبت کار توجهی ندارم. اگر دشمنم بشوی اولین گام برای دوستی من است. خانه که رسیدم و ناتوانی دستهایم را دیدم و پشت در که بلند گفتم من بیعرضه نیستم و داخل که شدم و ذهن همچنان مسأله را بالا و پایین میکند، دماغش را میخاراند که نه من حلش میکنم. در حضور دوستم که لبخند دارد و چایی را دم کرده است و خوشآمدهای پرمهرش را با همین لبخند و چایی به من میدهد نمیتوانم که همچنان قفل باشم. ولی هستم. یک لحظه فکر میکنم اگر همه جهان خوشحال باشند من همچنان گیر کردهام و اگر روزی این گره باز شود اگر همه جهان غمگین باشند من از خوشحالی  لبخند میزنم و به همه خوشآمد میگویم. سیگار و نیکوتین تسکینهای موقت است. حتی اگر آنقدر بکشم که عقم دربیاد و ذهن همچنان تو چرکنویسش چند ضرب و جمع بیهوده برای خودش میکند. زنگ میزنم تا با ذهن دیگری حلش کنم. «برسم خونه خبر میدم که حرف بزنیم.» و هر لحظه یک قرن طول میکشد. زنگ میزنم تا با ذهن دیگری چاره کار کنم. «اینو بش بگو. اینم بدون. اینم ببین.» بیفایده است. بدیهیات را میدانم. حتی خودم را برای اینکه خط قرمزی رو تمام جوابم کشیده شود آماده کردهام. ذهن همچنان قفل است.

برچسب: نویسنده: آدرین اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 31 خرداد 1401 ساعت: 11:29

صفحه بندی